انتشارات نجوای قلم

> چاپ کتاب از مجوز تا پخش (با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی)


آلیس مونرو چگونه نویسنده شد ؟

(نویسنده : مارگارت اتوود )

در دهه پنجاه در ایالات متحده  نویسندگی بیشتر حرفه مردانه بود . در آمریکا رسم نبود که زنان نویسنده باشند. کدام نویسنده زن تحسیم می شد !؟ چند شاعر زن !؟امیلی دیکنسون؟ ... چند نفر دیگر

در کانادا زن ها را کم تر از مردها حساب نمی کردند . آنقدر که کانادایی بودن چالش بود زن بودن نبود . گلدوزی ، نقاشی رنگ و روغن و نویسندگی همه سرگرمی یه شمار می آمد . کسی به نویسندگی بها نمی داد . رمان های جدید مشتری نداشتند . آن زمان جامعه نویسندگان بسیار محدود بود. در کانادا به خاطر مجالس شعر خوانی و معدود مجله های موجود ،شاعر ها به آثار هم آشنا بودند . اما در مورد نویسندگان آثار مکتوب ، قضبه فرق می کرد در چنین محیطی نویسنده شدن خیلی غریب بود  .حتی فکر کردن به ابن که می توانی از عهده اش بر بیایی ، به حساب تکبر گذاشته می شد .استعداد را در آدم می کشند .

 

 

گفتگوی وال استریت ژورنال با آلیس مونرو:

مونرو هرگز قصد ندارد خاطراتش را منتشر کند می گوید :در خاطرات پای  خیلی ها وسط کشیده می شود , چطور می توانید حقیقت را در باره آنها بنویسید؟

مونرو که به سرطان مبتلاست می گوید : «هنوز هم حوادثی برایم پیش می آید که باعث می شود داستان دیگری بنویسم.در فرهنگ ادبی که همه جوایز نصیب رمان می شود او  مصرانه داستان کوتاه می نویسد  و فقط یک رمان نوشته است .

او تا کنون دوازده مجموعه داستان روانه بازار کرده است . او در سال 2009 جایزه «بوکر بین الملل» را برای مجموعه آثارش دریافت کرد .

 منتقدان و نویسندگان ، سبک ساده و بی پیرایه و پیرنگ چند لایه و شخصیت های ساده و دیالوگ های مناسبش را ستوده اند .

«جاناتان فرنزن» نویسنده برجسته آمریکایی در مقاله ای در روزنامه نیویورک تامیز نوشت که خانم مونرو استحقاق دارد که بهترین داستان نویس حال حاضر آمریکای شمالی خوانده شود .

در داستان های اولیه این نویسنده ، اغلب از مواد خام اتوبیوگرافیک و مضامین خانوادگی استفاده شده است .

مونرو که 80 سال است در شهر خیلی کوچک واقع در « اونتاریو» زندگی می کند . او هنوز هر سریختانه می نویسد ، خودش می گوید از این بایت متعجب است : « انتظار داشتم تا الان بازنشسته شده باشم »

 

وال استریت ژورنال: در خیلی از داستان های مجموعه جدید « خوشی زیاد » ردی از خشونت وجود دارد و منشا این خشونت جه بوده است ؟

آلیس مونرو:  من خودم تا وقتی مجموعه را به پایان نبرده بودم متوجه این موضوع نشده بودم . البته می دانستم در اولین مجموعه خشونت پررنگ است تا جایی کع خودم نتوانستم آن را دوباره خوانی کنم قبول دارم که این داستان خیلی مضطرب کتتده است .

وال استریت ژورنال:  ظاهرا شما در برابر مدهای ادبی که هرازگاهی رایج می شود ، مصون هستید ، آیا شما آگاهانه تلاش می کنید به داستان گویی ساده و روایت های شخصیت بنیاد، پایبند بمانید ؟

آلیس مونرو:  من درباره سبک نویسندگی ام چنین نظری ندارم

داشتن چنین سبکی عامدانه نیست. نویسندگانی هستند، مثل نابوکف، که آثارشان را خیلی تحسین می کنم، اگر به سبک اینها می نوشتم خیلی خوشحال می شدم. ولی این یک تصمیم هنرمندانه نیست.

*معمولا چه مدت روی یک داستان کار می کنید؟

ــ بعضی داستان ها را ممکن است طی یک سال به طور منقطع رویشان کار کنم. کوتاه ترین مدت، دو ماه است.

*نوشتن یک داستان را چگونه شروع می کنید؟

ــ داستان را با خودکار در یک دفتر می نویسم. داستان را از اول تا آخرش می نویسم، ولی این داستان به هیچ وجه داستان نهایی نیست. بعد هم یک دفتر دیگر برمی دارم و دوباره آن را با خودکار می نویسم؛ این بار داستان به نسخه نهایی و موردنظر من نزدیک می شود. بعد این دو دفتر را پاره می کنم و دور می ریزم و بدون آن که به چیزی نگاه کنم داستان را با کامپیوتر می نویسم. آن وقت است که یک داستان معقول می نویسم.

*کار کردن با کامپیوتر برایتان آسان است؟

ــ من درمورد وسایل فنی آدم فجیعی هستم! اگر مدت طولانی با کامپیوتر کار نکنم همه چیز را فراموش می کنم و شوهرم باید بیاید و همه چیز را از نو برایم توضیح دهد. از اینها گذشته من به تازگی مریض شده ام؛ به سرطان دچار شده ام؛ درمان سرطان هم طوری است که قسمت هایی از مغز آدم را از بین می برد، و در این شرایط وقتی چیزی را یاد می گیری در ذهنت نمی ماند و آن را فراموش می کنی.

*چرا اینقدر پایبند داستان کوتاه هستید؟

ــ یک زمانی تلاش کردم رمان بنویسم ولی هیچ فایده ای نداشت. همیشه داستانی را که درقالب رمان می خواستم روایت کنم در وسط های راه به هم می ریخت و من هم به آن بی علاقه می شدم و دیگر به نظرم به درد نمی خورد و پیگیرش هم نمی شدم. الان هم به نظر خودم داستان هایی که می نویسم یک چیزی بین داستان کوتاه و رمان هستند که البته مردم به آنها می گویند داستان کوتاه، ولی داستان های من به ندرت کوتاه هستند و درعین حال هم رمان نیستند. نمی دانم آیا برای داستان هایی که حجم شان بین داستان کوتاه و رمان است، کلمه خاصی وجود دارد یا نه. البته چیزی به اسم «رمان کوتاه» داریم، ولی هرگز نفهمیده ام رمان کوتاه دقیقا به چه نوع داستانی می گویند یا اینکه آیا من تا الان رمان کوتاه نوشته ام یا نه.

*شما در گفتگو با مجله «پاریس ریویو» گفتید به عنوان یک نویسنده همیشه نگرانید که تکه هایی از داستان های پخش و پلا شده تان را فراموش کنید و جا بیندازید. آیا هنوز هم این نگرانی را دارید؟

ــ نه. باید بگویم که این وضعیت در من تغییر کرده. از وقتی که دچار بیماری سرطان شده ام، فقط خوشحالم که زنده ام، دیگر نگران اینکه چیزی را جا بیندازم نیستم. اصلا آدم باید خیلی خوش شانس باشد که چیزهایی را؛ مثلا، یک داستان را جا بیندازد. مثلا «چخوف» اگر فقط داستان «زنی با سگ کوچک» را نوشته بود ارزشش را داشت که زنده بماند. من دیگر خیلی نقادانه و موشکافانه به کارهایم نگاه نمی کنم.

*شما از مسؤلان جایزه ادبی «گیلر» که یکی از معتبرترین جوایز ادبی کانادا است، خواسته اید که اسم شما را در فهرست نامزدهای سال ۲۰۰۹ این جایزه نیاورند چون قبلا برنده آن شده اید و از طرفی با این کارتان خواسته اید برای نویسندگانی که چندان تثبیت شده نیستند(نویسندگان تازه کار)، فرصت بیشتری فراهم شود. آیا شما نویسندگان برجسته را تشویق می کنید که در این زمینه مثل شما عمل کنند؟

ــ نه، این عمل من یک تصمیم شخصی بود. کاش حرفم را این طوری نزده بودم چون معنای حرفم این است که پیشاپیش برنده جایزه گیلر شده ام. مثلا می بایست می گفتم خسته هستم؛ تازه دارم شیمی درمانی را به پایان می رسانم، و به لحاظ فیزیکی و بدنی دچار مشکل شده ام. ولی چون نمی خواستم درمورد مسائل شخصی صحبت کنم؛ گفتم نویسندگان جوان تر به فرصت بیشتری نیاز دارند. کاش این طوری حرفم را نزده بودم. ولی بر این عقیده هستم که یک نویسنده پس از گذشت مدتی از فعالیت حرفه ای اش دیگر به چیزی مثل جایزه نیاز ندارد. جایزه دیگر برایتان هیجان انگیز نیست. نارحت نیستم که از رقابت برای کسب جایزه گیلر عقب کشیدم.

*شما در مجموعه «خوشی زیاد» یک داستان دارید که درباره «سوفیا کووالوسکی» ریاضیدان روسی است. شما معمولا درباره شخصیت های تاریخی داستان نمی نویسید. چه چیزی باعث شد شما براساس این زن شخیت داستانی بنویسید؟

ــ او به عنوان یک شخصیت داستانی برایم دیوانه کننده است. یک بار داشتم در یک دایرهٔ المعارف دنبال یک چیزی دیگر می گشتم که به اطلاعات اندکی درباره او برخوردم. من با شخصیتی آشنا شده بودم که هم یک ریاضیدان بود و هم رمان نویس، درحالیکه این دو کار در حالت عادی درکنار هم قرار نمی گیرند.

*پیرنگ های داستانی تان را چگونه به دست می آورید؟

ــ بعضی از این پیرنگ ها از حوادثی به دست می آیند که رخ داده اند، و بیشترشان براساس حوادثی نوشته شده اند که نزدیک بود رخ بدهند یا اینکه رخ نداده اند ولی امکان رخ دادنشان

وجود داشت؛ اتفاقاتی که وقتی در زندگی ام به آنها نگاه می کنم با خودم می گویم اگر فلان و بهمان اتفاق می افتاد واکنش من چه بود؟ این داستان ها یک جورهایی بررسی این موضوع هستند که مردم یا گروه خاصی از مردم در شرایط مختلف چه رفتاری از خود نشان می دهند. البته قضیه واضح تر از این حرف ها است. من الان می توانم این چیز ها را به شما بگویم چون امروز صبح به طور کامل روی مراحل اولیه یک داستان داشتم کار می کردم.

*شما برای مدت خیلی کوتاهی نویسندگی را تدریس کردید ولی بعد گفتید که از این کار متنفرید.

ــ واقعا به تدریس داستان نویسی اعتقادی ندارم. می گویم کسی که می خواهد داستان بنویسد باید بنشیند و هی داستان بنویسد و داستان بنویسد و کار خود را بررسی کند. وقتی شما با گروهی از افراد طرف هستید، یکی از خطرات کار این است که با یک نوع داستان رو به رو می شوید، یک جور اثر که البته مؤثر هم هست و بقیه هم از کار او دنباله روی می کنند چون در کلاس شخصیت قوی ای شکل گرفته. من شخصا احساس می کنم که این داستان ها هرگز گل نمی کنند.

*خیلی از شخصیت های مجموعه «خوشی زیادی» به پیر شدن فکر می کنند. آیا این موضوعی است که فکر شما را هم به خودش مشغول کرده، آیا مسن تر شدن یک جور اضطرار در کارهای شما ایجاد کرده؟

ــ خودم انتظار داشتم که از کار نویسندگی بازنشسته بشوم. همیشه فکر می کردم وقتی به یک سن مشخصی برسم دیگر به خواسته هایم دست پیدا کرده ام و بازنشسته می شوم و از زندگی شخصی ام لذت می برم چون وقتی دیگر مقید به نویسندگی نباشید نیازی ندارید که وقتی صبح از خواب بیدار شدید بلافاصله نوشتن را شروع کنید. ولی چنین اتفاقی هنوز برایم رخ نداده است؛ به هیچ وجه، و این شگفت زده ام می کند. همیشه فکر می کردم نویسنده ها یا حداقل بعضی از نویسنده ها بالاخره روزی بازنشسته می شوند، ولی من هنوز حوادثی برایم پیش می آید که باعث می شود یک داستان دیگر بنویسم و بعد با خودم می گویم: "این دیگر آخری اش است. وقتی این داستان را نوشتم دیگر نویسندگی را کنار می گذارم و استراحت می کنم." ولی تا الان این اتفاق نیفتاده است!

*امکانش هست که بخواهید کتاب خاطرات بنویسید؟

ــ نه. نمی دانم کسانی که کتاب خاطرات می نویسند چگونه این کار را انجام می دهند. وقتی خاطرات می نویسید پای خیلی ها وسط کشیده می شود، چطور می خواهید حقیقت را درمورد آنها بنویسید؟ شاید اگر آنقدر زنده ماندم که حسابی پیر و فرتوت شدم و تمام آشنایانم تا آن زمان مردند یک کتاب خاطرات بنویسم!

*کتاب بعدی تان چیست؟

ــ خب، من الان چند تا داستان کامل دارم. این داستان ها مربوط به سال های قبل تر زندگی من هستند. چند تا داستان هم هست که درحال حاضر دارم رویشان کار می کنم.

 

 

*جان آپدایک از آلیس مونرو می گوید:

جسارت و صداقت

آلیس مونرو، نویسنده کانادایی، باتوجه به داستان های کوتاه قوی ای که نوشته است؛ توانسته به شهرت ادبی قابل توجهی دست پید کند. این کار عظیم به راحتی به دست نمی آید. ریموند کارور آخرین نویسنده آمریکایی بود که به این مهم دست یافته بود، و دونالد بارتلمی هم قبل از او؛ یودورا ولتی و فلانری اوکانر و کاثرین ان پورتر در زمانی به عنوان نویسندگان داستان کوتاه معروف شده بودند که داستان کوتاه هنوز یکی از قسمت های مهم مجلات عامه پسند بود و به شکل کتاب منتشر نمی شد. داستان های خانم مونرو که از ۲۰ سال پیش (۳۴ سال پیش نسبت به زمان حاضر) در هفته نامه «نیویورکر» منتشر شده اند همگی از همان اول مشخصه شان وجود یک جور بلندپروازی در آنها بود: یک جور پیچیدگی و چند لایه بودن پیرنگ ها که خوب فکر شده بودند، عبارات و تصاویر واضح و بدون ابهام، و جستجوگری روانشناختی عالی و

صداقت. در داستان های خانم مونرو از همان اول یک جور جسارت و بی باکی وجود داشت. مثلا درمورد یکی از قهرمان های نه چندان قابل تعویضش در یکی از داستان هایش می فهمیم: "گلوریا یک بار در یک دوره آموزش نویسندگی شرکت کرد، و چیزهایی که استادش به او گفت این بود: خیلی چیزها. خیلی چیزها که در آن واحد همزمان با هم اتفاق می افتند؛ و همینطور خیلی از آدم ها." یکی دیگر از شخصیت هایش درمورد خانه داری اش می گوید: "انگار در خانه خودم همیشه دنبال جایی برای پنهان شدن می گشتم؛ بعضی وقت ها از بچه هایم پنهان شوم ولی بیشتر دلم می خواست از کارهای خانه خودم را پنهان کنم و جواب دادن به تلفنی که داشت زنگ می زد و پذیرایی کردن از همسایه ها. دلم می خواست پنهان شوم تا بتوانم به کار واقعی ام برسم، اینکه به بخش دوری از وجود خودم دست یابم."

وال استریت ژورنال/ الکساندر آلتر